گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينک هزار بار ، رها کرده بودمت
زان پيشتر که باز مرا سوي خود کشي
در پيش پاي مرگ فدا کرده بودمت
هر بار کز تو خواسته ام بر کنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اي
دانسته ام که هر چه کني جز فريب نيست
اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي
در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب
ليکن هزار جامه بر اندام او کني
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب کني و مرا رام او کني
روزي نقاب عشق به رخسار او نهي
تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او کني
تا سر بر آفتاب بسايم که شاعرم
[گل][گل][گل][گل]